
بارها گفتم که دوستت دارم.....دوست من هستی به معنای واقعی حبیب ...آن چه از دوست خواستم در تو هست....تو همانی که هر گاه صدایت زدم گرمی دست مهربانت را بر روی شانه هایم حس کردم....تنها کسی که هیچ گاه ملامت گر لغزشم نشد....در چشمانم خیره نشد و کلام العفو را اجبارم نساخت....هیچ گاه عیب از من نجست..... در تنهاییم تنهایم نگذاشت....صدایم را شنید...سخنان نگفته ام را می داند....هر چه گفتم ، شنید و از هزیان هایم خسته نشد... سکوتم را نخواست......... آنچه خواست نبودم ولی آنچه خواستم شد....دیدارمان وعده گاه نداشت.... هر زمان خواستم بود .....هر جا خواستم کعبه اش شد....تنها کسی که در درگاهش ملتمس شدنم شرمگینم نساخت....دستانم سبک رفتند و سنگین بازگشتند....بر بی صبری هایم صبور بود....بر بی تابی هایم تاب داد....رهایش کردم ولی رهایم نکرد....از یاد بردمش و او خود یاد در دلم نهاد....با تنهایی سازگارم کرد....شکرم را هم ندید ولی شکرانه ام داد......وصفت تمامی ندارد.....
ای کاش آن اندازه درک و التفات در وجودم بود تا گویا تر و همانندت توصیفت می کردم
پروردگارا در برابرت خرد ولی برابر خِرد خودم وسیع دوستت دارم....![]()
" شاهزاده ایرانی "

نفهمیدم کی و کجا؟ ولی وقتی به خودم آمدم دیدم دوستش دارم.
حس عجیب ولی زیبایی است.
حس دو نیم شدن.
قستمی از من را او تشکیل می دهد.
چشمهایش.
هر بار که به چهره ی او نگاه می اندازم فقط چشمهایش را می بینم.
چرا او مرا نمی بیند؟
من هستم ولی او نیست.
کجاست؟
انچنان واضح می توان عشق را از چشمانم خواند که تصور می کنم همه دنیا می فهمند.
پس او چرا نمی بیند؟
خواهرم بدان که خیلی سخت است که وجود دیگری را در خودت حس کنی اما حسی از تو در او نجنبد.
چه لطیف لبخند می زند.
روزهای شیرین مان چه زود گذشتند.
هنوز هم همان آرامش همیشگیش را دارد.
همان است.
که اگر نبود دوستش نداشتم.
هنوز هم صاف است.
باز هم دوست دارم به جستجوی درونش بروم.
سوالی که چندین سال ذهنم را مشغول کرده.
به چه فکر می کند؟
پشت این چهره ی دوست داشتنی و این لبخند گرم کیست؟
چشمانی که می خندند و من همراهشان می گریم
خواهرم که همیشه کنار تنهایی هایم بودی فقط تو بدان که عاشق شده ام.
چه زود است نه؟
کار من نیست.
جواب سوالت را از چشمانی بپرس که هر برق نگاهش به آتش می کشاندم.
جاذبه ی چهره ی دوست داشتنی.
واقعا دوست داشتنی است یا فقط نگاه من اینطور می بیند؟
اشک ها یم گرم است.
پس حرارت عشق همین است نه؟
می نویسم که سبک باشم اما انگار این حس هر لحظه بیشتر غرقم می کند.
خواهرم ،خواهرت عاشق شد.

بر لب حوض سفالین حیاط چشم بر شفافی آب می دوزم....ناگهان دفتر خاطرات ذهنم ورق می خورد....یاد کودکی ها...یاد شعرهایی که برای ماهیان رنگین حوض می خواندم....یاد شمعدانی هایی که همدم کوکی هایم بودند...نوازش های خنک سایه ی درخت انجیر..... صدای خنده ی سرمست از خوشی که در گوش آجر های دیوار می پیچید...دستان گلی شده ای را به یاد دارم که برای همدمی تنهایی هایش آدمکی می ساخت ..... نگاه های آسمانی مادر که ساعت ها در آبی بی کرانش پرواز می کردم...... انگشتانش به لطافتی نا گفتنی که مانند ماهی لابلای آبشار موهایم بازی می کرد.....آدمک برفی را به یاد دارم که با سخاوتی کودکانه جامه ی خود بر تنش می کردم.....گریه ای بی پروا که شاید دیگر نتوانم آن طور بی واهمه بگریم ...هق هق هایی شاید شیرین که حال تبدیل به بغض های یخ زده ای شده اند که بر دروازه ی حنجره ام می کوبند که خود را رها سازند......شیرین زبانی هایی که تبسم های دیگران را در بر داشت.....انگار ماهی قرمزی بودم در تنگی بلورین ، که نگاه های گرمی را حس می کرد و تبسم هایی را می دید که او را به بازی بیشتر وا می داشت.....یاد بوته ی یاسی که عطرش در برگ ، برگ خاطره ام جا مانده.....شب هایی خاطرم هست که ماه در چشمانم می درخشید....ستاره در آغوش کوچکم غلت می زد.....ذهن کودک خرد سالی که خدا را نمی شناخت ولی دوستش داشت.....نمی دانست او کیست اما برایش حرف می زد.... یاد آرزو هایی به شفافی آب که از جویبار زلال قلبم جاری بود.....دلی که نور پاکی ها در آن بازی می کرد......محبت هایی که از رنگ ریا عاری بود.....
چیز تلخی هم به یاد دارم : آرزوی احمقانه ی بزرگ شدن..... باز دلم هوس کودکی را دارد.....ای کاش همان ماهی بازیگوش تنگ می ماندم تا که این گونه در مرداب تنهایی غوطه ور نشوم.....آری کودک ، ماهی قرمز تنگ می ماند اگر حرف از دریا نزند.......
"چرندیات شاهزاده ایرانی"

پا بر زمین می گذارم و آرام آرام قدم بر می دارم........همیشه از این سکوت دلخراش گورستان می هراسیدم......آه کدام سو می روم؟.....پاهایم تاب سر پا ماندن ندارند ، دستانم می لرزند.......نگاهم تار می شود.....دلم خواستار دستی است که مرا از این کابوس وحشتناک نجاتم دهد و با نفسی راحت بدانم که تمام این کابوس ها تنها خواب است.......لحظه ای می ایستم....چشمانم چه می بینند؟...چه را می خوانم؟؟......وای خدای من طاقتم بده...... "آرامگاه ابدی ........" ....... "به سراغ من اگر می آیید........." چشم بر می دارم...... پاهایم بی اختیار سست می شوند....می نشینم ...در لحظه ای سالی را می بینم که عبور کرد.........حس تشویش کودکی دارم که در تاریکی تنهایش گذاشته اند.........صدای فریادم در گوشم می پیچد "ای خدا".....براستی که گاهی باور واقعیت ها از باور خیال ها سخت تر است......یعنی براحتی باورکنم؟....او رفت؟........از صدای فریاد هق هقم می هراسم......براستی که تا به حال این گونه نگریسته بودم........پس آغوشی که هوای بارانی من با آفتاب آغوش گرمش آفتابی می شد کجاست؟؟......گمش کردم.....از چه کسی سراغش را بگیرم؟؟.....چه کسی پاسخگوست ؟؟....... در دلم آتش بر پاست که حتی باران سیلگونه ی اشکهایم خاموشش نمی سازد.......دیگر روحم یخ زد....احساسم مرد....شادمانیم گریست....اشکهایم خندید.........چه آسان ترک خوردم....چه راحت شکستم.....چه غم انگیز است پایان این داستان......
هیچ نیندیشیده بودم که روزی تکه سنگی بی ارزش برایم صنمی خواهد شد .....یا که همدمم قاب عکسی از چوب ، ورقی کاغذ و قلمی خواهد شد......
" چرندیات شاهزاده ایرانی "

سلام دوستان گلم !!!!! امیدوارم سال ۱۳۸۷ (سال موش) برای تمامی آریایی ها سالی خوشکل..شاد..همراه با آرزوهای رنگین وشاد و بی درد باشه..سالی به سبزی سبزه ی سفره....به خوشرنگی ماهی کوچولو..به شفافی آینه....به شیرینی سمنو...به بامزگی سرکه....به برکت سکه...و به خوشکلی بهار رو براتون از خدای خالق تمام زیبایی ها خواستارم .....دوستان آریایی باشیم......آریایی زندگی کنیم ......آریایی بمیریم...... و یادمان باشد که روزی کوروش کبیر..زرتشت و تمام نیاکان ما بر این آب و خاک نفس دمیده اند و هویت آریایی ما را حفظ نموده اند...
دوستدارتان : " شاهزده ایرانی"

سرخی آتش با صورتش بازی می کند ….انگار که شعله های سوزنده هم می پرستندش…..گرمایی را حس می کنم،این گرمای آتش نیست….گرمای نگاه سوزاننده و شیفته ی اوست……مروارید های عرقی سرد از گونه ام می لغزد…..انگار که نظاره کردن خسته اش نمی سازد…..دنبال بهانه ای برای فرار از این نگاه شیطنت بارم…نگاهم را بالا می گیرم و خیره می نگرمش ، در شب چشمان تاریکش ،آتش می رقصد…..نگاهش را به سوی آتش می راند…..تبسمی بر تصویر استادانه ی چهره اش نقش می بندد…..صدای جرق و جرق آتش می نوازد….دستی لبریز از عشق سویم دراز می شود…..در نگاهش شوق موج می زند…..با طنینی آرام نامم را جاری می سازد…….. دستانم ،دستانی را حس می کند که به گرمی می فشرد و انگشتانم را به بازی می گیرد…… شیطنت هایش مرا به تبسمی وا می دارد…..چشمان سحر انگیزش را خیره می بینم……اظهار می دارد که چشمانم بر او می خندند…..آه که چه ناوصف شدنی است چهره اش......با خود می اندیشم چه شب آرامی است....." شب چهار شنبه سوری ".....صدایش رشته خیالم را پاره می سازد.....دست در دستان گرمش در کنار ساحل سرد دریا قدم می زنیم......مانند آهویی مست دست در دست من بر آتش پل می زند و صدای خنده ی شادمانش قلبم را می لرزاند...هنوز هم شیطنت هایش را به یاد دارم.......و هنوز هم باورش دردناک است که این خر گوش بازیگوش روزی در آغوشم آرام گیرد و بی صدا پرواز کند.....چه شبی به یادماندنی بر ما گذشت......دیگر هیچ آتشی برایم گرمای سوزنده ی آن شب را ندارد و دیگر هیچ چهارشنبه شبی برایم سور نیست......آری !!!!یک سال گذشت.....
دیگر قلمم هم توان نوشتنش نیست....تمام برگ برگ دفترم خیس اشکی است که بی اختیار جاری است.....آری!!!!باید باور کرد که یک سال گذشت..........
" چرندیات شاهزاده ایرانی "

کاش آسمان بودم که بی بهانه می گریستم.....که باریدنم دلیل نمی خواست .... از باریدن من دلی بارور می شد.......... گلی خنده می کرد، چمنزاری تازه تر می شد.......کاش آسمانم آبی بود..........بی غرش و بی رعد .....بی غصه و بی درد......که تمام غم من به لطافت باران خالی می شد........نه که ابری باشم و در دلم خشکسالی می شد.......کاش که کبوتری به من سر می زد.........جز غم، یار دیگری بر کلبه ام در می زد.......ببار دیگر آسمان من......پس کی آسمانم به کمانی رنگین می شود؟..........دل ،تهی از این بار ننگین می شود؟.....ببار دیگر آسمان من.....چه را انتظار می کشی؟.......اخر با این خساست ، مرا می کشی.....ببار دیگر آسمان من.......دشت من چشمانش به نم چشمان توست.........کالبد خاکی من تشنه ی دست مهربان توست......ببار دیگر آسمان من.......که گر نباری نامت آسمان نیست........یعنی در تمام این دنیای آبی ، تکه ابری واسه ما نیست؟؟........ببار دیگر آسمان من........تا کودکی شاد باشد به نقاشی بر بخار پنجره.......تا که آزاد سازم فریاد هق هق از دالان حنجره...........ببار دیگر آسمان من.....ببار و خاموش ساز آتش افروخته در بستر من.............که نباری می سوزم وماند یادگاری، خاکستر من...........
" چرندیات شاهزاده ایرانی "
کنار پنجره نشسته ام و نسیم خنکی صورتم را نوازش می دهد ...به گوشه ی حیاط می نگرم که در آن می بینم روزگاری که در سایه ی درخت انجیر در یک ظهر داغ تابستانی کودکی هایم ورق می خورد و من بی خیال و سر مست از خوشی، طعم لحظات خوش را حس می کردم....خنده هایی که در در روزنه ی دیوار ها گم شد..شیطنت هایی که ماهی های رنگین حوض می دانند...بازی هایی کودکانه ای که رنگ صمیمیت داشتند...بوسه های لبریز از مهر مادر که به لطافت باران بر گونه هایم می نشست...نگاههای محبت آمیز پدری آسمانی که گرمی دستهایش روح یخ زده ام را بیدار می کرد....
محبت هایی تداعی می شوند که بسان آفتاب بودند و نگاههای کودکانه ای که هر چند که از کودکی فاصله گرفت اما برایم مانند همان کودکی بود که برای نخستین بار نامم بر لبانش جاری گشت و مرا در همان سنین خرد به گرمای عشقی پاک نزدیک کرد...دستان کوچکی که صورتم را لمس می کرد و من در آن ،خنکی سایه ی نهال کوچک باغچه را حس می کردم...... نوری که به شفافی برکه ی قلبم می افزود...نمی دانست چگونه بر زبان جاری سازد اما انگار عاشق شده بود.... نگاهانی که گرمیش بر تنم تازیانه می زد ،که اگر به دنبال می گرفتمش آب شرم بر گونه لطیفش جاری می شد....شاید او مرا با عشق آشناییم داد آن هنگام که کلام "دوست داشتن" را از لابلای دفتر خوش خط قلبش خواندم....شاید آن لحظه دریافتم خود را، که وصف خود در آیینه ی شفاف قلبش دیدم....یادآور می شود تبسمی شیرین و شیطنت هایش ،که گویی خرگوشی کوچک بود و حس بازیگوشی داشت...حسادت می کردم به او که عاشق تر بود.... که بی پروا شیدا بود....صدای قدمهایی را می شنوم که لبریز از شوق بود و از آن نوای دلتنگی طنین انداز بود....آغوش گرمش که بدون پروا مرا در بر می گرفت و داغی بوسه ای که کرختم می کرد...ابروانی که که نقاشش به استادی ترسیمش کرده بود...چهره ی معصومانه ای که همسان غزالی بود که بند عشق گرفتارش ساخته بود...
آه.ه.ه.ه.ه......چه خاطرات خوشی که تورق آن خیسی چشمانم و طعم گس بغضی را بهمراه دارد...شاید بدترین لحظه باشد هنگامی که بغض در گلویت بازی می کند و دلیل محکمی برای گریستن نداری .....دلتنگی؟..شاید دلیل محکمی نباشد..........
"چرندیات شاهزاده ایرانی "

نگاهم به جاده زندگی است که کی به غایت می رسد؟
پی در پی به سویش می دوم
پس کی به نهایت می رسد؟
هر چه جلوتر می روم ، حسی ندایم می دهد
تا کی این مسافت طی کنم؟
چه وقت سرنوشت ،رهایم می دهد؟
به آخر جاده می نگرم ، می یابم معنی عشق در این وقت را
عشق دو نا همجنس ، دو ناهمگون
آن جا که آسمان آبی می بوسد زمین سخت را
نمی دانم چرا از این ظلمت ،از این درازای راه در من هراسی نیست
لبانم از هم می جنبند،انگار که می گویند؟
چرا نمی فهمم ؟، انگار مرا حواسی نیست
خسته می شوم می نشینم بر لب جوی که خدا را تجلی می دهد
سر و روی می شویم و می گیرم وضو
شاید این پاکی است که مرا تسلی می دهد
همسفر ندارم من ، می روم تنها و وارسته
پروردگارم رهنمایم است
اوست که از تنهایی من ،کوله باری برایم بسته
شاید زمانی میان راه ، بن بست من باشد و من این راز نمی دانم
اما این جاده همچنان باقی است
بعد من کی پا درآن می نهد؟ بازنمی دانم
" چرندیات شاهزاده ایرانی"

در آینه می نگرم تا ببینم خودرا..............دلم می خواهد آینه را بشکنم......اخر آن که نشان می دهد من نیستم..............
او که بود،....من بودم شاهزاده ای با غرور.........روزگارم می گذشت به شادی و سرور............حال در کاخ غمم زانو بغل کرده ام................تمام غم را در خود حل کرده ام............با خود می گویم این همان نیست که با تبختر به دنیا می نگریست؟........پس او که صدای هق هقش در آسمان می پیچد کیست؟
من همان بودم که مانند کودکی خرامان در باغ زندگی پر سه می زدم..............به هر رویداد خوشایندی نهیب خنده می زدم.............کو؟ کجاست؟ کجایش برده اند؟.................بیاریدش که اینجا دلها برایش مرده اند.............او که صدای آهش در این کاخ طنین انداز است....................تنها دلخوشیش الان یک ساز است...........که مست و دیوانه وار می کوبدش...............سیلاب اشک ،دشت گونه را می شویدش.............حال نگاهش به یک صنم به یک قاب نگاست..............که در همه حال می بوسدش............خرده ای اگر هوش داشت آن هم برفت..................الان کودک احساس است که می گویدش............نگاه از آینه بر می دارم.........................تا نبینم تصویر چهره ام.........چهره ای که مجنون می نومنش........حال تنها یادگار یک گل خنده است..........که با تمام جانم می بویمش......
" چرندیات شاهزاده ایرانی "

آه چه غروب دلگیریست...........چه سخت می گذرد و طولانیست..........چه حس عجیبی دارم ..صدای زدن نفس نفس قلبم را می شنوم........پرده ی اشک حائلیست بر دیدن این همه زیبایی....به راستی زیبایی هم دلگرفتن دارد؟.................نه، زیباست اما دلتنگی همراه دارد.......دلتنگی از خواستگه یک حضور..... انتظار طلوع خورشید ، تابش یک نور.................
با خود می گویم......غروب ها که همه یکرنگند......چرا همه غروب جمعه دلتنگند؟...............در آن رازی است به درازای زمان......این دیگر چه نوع عاشقی است؟......... ذاتی دگر دارد.......معشوق در آن پنهان است.......پس دل ، عاشق چیست؟......شاید هم در همینش زیباییست.......که دل افسون تجسمی است که به آن می نگرد............من که اینگونه می فهمم........ساعت هم با صدای مهیبی می گذرد....صدای فریاد تیک تاک ها..........آهنگی که با وجود همه ی همهمه ها می شنوم ............پس کی خواهد آمد؟.........چه زمان قاصدکی خبر آمدنش می گوید؟............چه وقت است که صدای تاختنش در زمین لرزه اندازد؟.............شایدم همینجا باشد.......شاید هم بتوان حضورش را از غنچه ی یاس باغچه فهمید.....شاید کنار من و توست اگر پرده بگشاییم.........نمی دانم ولی انگار دلیل نیامدنش دلخوری باشد.....دلخوری از من و تو....دلخوری از همه ی کردار ها.............یارا بیا تلخی واقعیت را بچشیم...........بیا این فاصله ها را بکشیم.........
خب انگار گذشت باز این غروب............خاکستر این عشق باز نهان می ما ند...........تا زمانی که غروب دیگری در راه است............یادش دو باره در شلوغی هیا هو گم شد.........
"شاهزاده ایرانی"

کسی چه می داند چه سخت است هنگامی که بغض بر گلو چنگ می زند و جای گریه نیست.................هنگام از درون گریستن.........چه دشوار است تحمل کردن نگاهانی که بر حالت می خندند.......چه دردناک است وقتی که لبخند تلخ بر لبانم نقش می بندد........نمی دانند چه می گذرد بر من آن هنگام که از غم می خندم .........ندارم کسی که من را بفهمد......... بر اشکهایم نخندد.........آه کیست بداند چه حالم که بغضهایم نمی بارند...........صدایی در گلو هست و لب ها نمی جنبند.........افسرده حالم از لحظاتی که یکنواخت درگذرند............ دلی آکنده از غم دارم.......سینه ای مالامال از درد....گویی دفتر زندگی ام دست کودکی است گستاخ که از حرص بر آن خط می کشد...........من مرگ خود را دیده ام .........مرگ کودک احساس که از درد می نالد و می طلبد دستی............خستگیم از نقاب چهره است ............خدایا در پی بن بستم؟.......بگیر از من نمی خواهم زندانی که نامش زندگی است........ در پی چه گردم که روحم زنده نیست.........وصالم ده نگاهی که در پناهش با آرامش می گریم.......آغوشی که همانند کودکی آرام در پناهش خفته ام........ دستانی که بی اکراه بر می چیند مروارید های لغزان گونه ام...........تشنه ام به محبتی که بی غرض بود........نوازش هایی که بی هوس بود.........لبانی که بر خنده هایم خنده می کرد.......سخنی که از صدای هق هق ام می کاست....... خدایا وصالم کن که دلگیرم از دنیایت........گویند خوشبختی.......باشد، من این خوشبختی هم نمی خواهم.....................![]()
"چرندیات شاهزاده ایرانی"

خسته ام!!……خسته ازآبگینه ای که جنس اش تنهاییست........شیشه ای که سنگ هیچ قلبی آن را نشکست...........شفاف بود اگر کسی از آن غبارش می زدود..........به راستی کی ساختمش ؟؟.........شاید روزی که نفسی به شماره افتاد؟.......یا زمانی که لبی کمرنگ شد.........هنگامی که هرم نفسی به سردی گردید.........شایدم برسد به غرو ب خورشید چشمانی که نورش در برکه ی قلبم بازی می کرد؟.......آن هنگام که دستش دیگر انگشتانم نفشرد و آبشار گیسویش خشک شد............نمی دانم شایدم زمانی بعد که همچو پری به آهنگ باد رقصیدم...........زمانی که از سکوتم ترسیدم............. نمی دانم؟؟؟؟.......
اما می دانم که در آن تنهایی غوطه ورم.......ولی در این کلبه ی من سو سوی چراغی است که خدا ساخته اش........قاب چشمانی است که مرا می فهمد.................دفتری است که بوی مرگ خاطره هایش عطر آگین ساخته است فضای محفلم..................فکری است که از روزنه ی کوچک فراریش دادم...............آهنگ سکوتی وحشتناک که در فضای خالی محفظه ام می نوازد...........صندلی کهنه ای است که جور خستگی ام می کشد، صندلی ای از جنس عشق..............هوایش گاه اوقاتی ابری است ،که دلم می گیرد.......ولی به نسیم خنک و سبک پس از آن می ارزد..........گاهی دست به سازم می شوم که کوکش غم است................. این ها تنها دارایی من اند.............تا آن هنگام که حکمی رهایش سازد این زندانی محکوم به حبس ابد، که مضمونش " اعدام " است............
" چرندیات شاهزاده ایرانی "
خداوندا قلبی به من عطا کن که آنقدر بزرگ باشد که بتوانم از خطای دیگرا ن به راحتی چشم بپوشم.......
و آنقدر کوچک که درآن بخل و کینه توزی و خشم راه نیابد.............
خدایا می دانم دوستم داری ولی مرا درکی بخش که بتوانم عشقت را آنطور که باید درک کنم..........
و بتوانم عشقی که نسبت به تو دارم را به خوبی ابراز کنم............
خدای من از تو فهمی خواستارم که قبل دیگران خودم را بشناسم و بدانم چیست هدف خلقتم........
و فهمی که با آن خوب وبد،زشت وزیبا،درست و نادرست و...را تمیز دهم.....
آفریدگا را چشمانی به من ارزانی دار که بتوانم چشم بپوشم از آنچه به گناه می آمیزد مرا.............
دیدگانی که با آن با تعمق به آفریدگانت خیره شوم نه سطحی و گذرا.....
رحمانا و کریما از تو لبانی را طلب می کنم که جز برای ذکرت،یادت،گفتار نیک و..... از هم نجنبند
لبانی که بر آن لبخندی نقش ببندد نه برای تحریک هوس بلکه برای شادمانی خلایقت......
پروردگارا زبانی مرا هدیه کن که برای دروغ،ریا،ناسزا و..... نچرخد و نرنجاند کسی را و نشکند قلبی را....
زبانی را می خواهم که با شیوایی بیان کنم و آن چه درونم خفته را بیدار کنم......
یا رب قدرتی مرا ده که از آن نه برای آزرده خاطر کردن خلقت ، نه برای ظلم به انسانی درمانده.........
بلکه باشد تا با آن توانی یابم که شاید دستی بگیرم و دلی درمانده بدست آورم...
ای یگانه می طلبم از تو عشقی که نه آلوده به هوس و نه گناه آلود و نه ورزیدنش به کسی نالایق........
عشقی اختیارم کن که نبینم رنگی از هوس و درآن ببینم حضورت را.............
حبیبم ببخشم غروری که نه آنقدر رنگ تکبر بگیرد که اطرافیانم را خوار بینم و از دیگران دورم سازد......
پس غروری نه آنقدر که گفتم به زیادت باشد و نه آنقدر کم که پست و فرومایه جلوه ام دهد.......
زیباترینم به لطفت مرا ده علمی را که نه به داشتنش بفروشم فخری و آزرده سازم فردی.............
دانشی که در خدمت خلقت باشم و بیاموزم انسانی که نیازمند آن است.....
بخشیدگارا دستی عطا یم کن که نه برای گناه به کارش گیرم و نه برای شراکت در گناهی از آن بهره برم....
دوست دارم دهیش که سوی نیازمندی درازش کنم و در عمل خیری به عمل گیرمش......
ای رازقترین مرا آنطور روزی ده که نیازم برطرف سازد تا نکنم دراز دستم را به سوی خلقی پست.......
آنقدرم ده که پس از رفع نیاز در راه خیری به خرج رود ، اسراف نباشد و فراموشت نکنم و نفروشم فخری....
بی نیاز ترین از تو می خواهم که مرا تنها به خودت نیازمند سازی که به خودت قسم که به آن می بالم....
و پایان خواسته ام اینست ای توانا ترین که تا زمانی عمرم ده که نداشته باشم مزاحمتی برای خلقت......
و عمری که ثمری داشته باشم برای دیگران و نیامیزم به گناهی که تو را ناراحت سازم
شکرت بجا می آورم که تا حال آن چه مرا ارزانی داشتی و بخشیدی که اگر هم من می بینم نقصی در آن دلیلی داشته با شد که بی شک حکمتت را دارا می باشد و را ضیم اگر تو ز من را ضی باشی......
"حرف شاهزاده ایرانی"
امروز به شمارش روز ها می اندیشم.............چه روز هایی که سخت بر من گذشت...........چه داغ هایی که بر دل نشست..........زمزمه هایی می شنوم....گویا محرم است........گویی که باز هلهله ای بر پاست........حس عشقی مرا دامن زند............. در دل می گویم:چه دشوار رنجهایی که بر حسینت گذشت.......حیا کن....چگونه می توانی در چنین ایام یادی از داغ دل کنی؟..........چه قیاس است غم تو و داغی که بر دل زینب نشست..............هیسسس......مهر سکوتی بر لبم............اشکهایی که می لغزند ......اما حسی دیگر دارند.........دگر گونه تر است از مروارید های زلالی که گذشته بر دشت گونه می باریدند........... بر می گردانم قاب عکسی که همیشه زان چشمانی به من خیره شدند....... در پرده ی اشکم همان چشمان مرا می نگرند ..نگاهی که بر من می خندد.........صدایی که در گوشم زمزمه می کند: "خوشحالم کردی".......ندانم چرا؟ولی دیگر حسم تنهایی نیست..........با خود می گویم: در یومی که همه عاشق اویند............من نپیوندم به عشاقی که چهره شان می گرید؟...................نفسی عمیق از عمق وجود........بوی شمیمی خوشبو........جامه ی تیره ای برتن........به سویت شتافتم یا حسین....................تا دخیلی باشد که شاید برهانیم از غم...............
" شاهزاده ایرانی"

در من حسی است امشب............حسی افسردگی از کنج زوال ...........حس نا فراموشی رویا و خیال.......سکوت رنجم می دهد.........می خواهم رها کنم جسم را ..........روح که آزگار است مرده....................نوری از تیغ در سو سو چراغ شب می رقصد.......در جستجوی شجاعت می گردم.......حسی پشیمان می کند.........قاب چشمانی که از آن دلهره می ریزد........نه دیگر باید بست ........باید بست دفتر خط خطی زندگی را........تیغ لای انگشتان بازی می کند.......تشویشی مرا موج می زند.......از ترس؟ از مرگ؟ ازبدنامی؟از گناه؟.......نمی دانم.......چشمانم را محکم می فشارم...........زبان می کشم ..............لبه ی تیغ می بوسد شریانی که در آن خون مستی جاری است...........دردی امانم می برد........سخت است نه به اندازه ی درد زخمی که بر دلم است.......نه به اندازه ی هنگامی که نمکی بر عمد بر آن می ریزند..........نه به اندازه ی لحظه ای که بغض قلقلک می دهد و نباید گریست...............چشمان باز می کنم..........لبخندی تلخ می زنم به روی فواره ی سرخی که از عشق جاریست.........چشمه ای که از آن محبت می جوشد.............ناگهان جرقه ای در ذهنم آتش گرفت......برق نگاهی عاشقانه.........نگاهی که در خفتگی با من حرف می زنند...................راهی که برای وصالش گزیدم درست است؟.............نه ..نه..نه ...چگونه می تواند درست باشد؟........ پشیمانم...... بی حالم........
می گریم.......در دل می گویم: وای که چه سخت است مرگ......................................
...................................................................................................................
با نوایی بیدار می شوم..............آه باز نفس می کشم..........باز حیات اجباری........باز غم......باز تنهایی.......

تنهایم....آری تنهایم ......دیگر از لفظش ازرده ام ............چه بسیار وقت هایی که در فضایش مرده ام
در دستم قاب عکسی است..........چشمانی که مرا می نگرند...........تابی برای دیدن نیست......
در دل می ترسم......همسان وحشت کودکی رها در تاریکی شب........از غم ،گناه،تنهایی می ترسم
بغضی در گلو شکست اما دیده تر نیست......... یادم آید چشمانی که نگاهشان بی هوس بود........ .......چشمان میبندم..........گونه هایم سیراب شدند......... فریاد زنم:بس است......دیگر.نمی خواهم یادش کنم ......... میازاردم صدایی .....صدای ترک قاب دوچشم.....آهنگ صدایی دلگیر...........دلگیر ازمن!!!!!
مضمون سخن"خیال کنی خواسته ام این بود؟"............لغزش آب شرم......هرم نفس هایی گرم........
هوس کنم یگانه نگاهی که نمی آزارد...... لبانی که غرق بوسه ای آتش می گرفت......گیسوانی که در بستر شبش خفته ام.........ابروانی کازان تیرها خورده ام........ می گویند مجنونی.....آری مجونم، اما مرا بازگویید لیلی ام کجاست؟..........می خوابم به امید دمی آسایش.....افسوس که خوابت در خوابم با من است.........
"چرندیات شاهزاده ایرانی "
امشب سازم کوک تنهایی است ....و چه غمناک می زند
مانند شیونی که در فضای خالی محفظه ی خیالی می پیچد
یک یک به یک خاطره ها را ورق می زنم.................... هر چه به قبل بر میگردم قلبم به ارامشی عجیب نزدیک می شود .... نمی دانم بگریم یا بخندم انگار دیگر دیدگانم خشکند......... فریادی در گلویم هست ولی نا گفتنی ..... باز قلم دفترم می بندد....... خیالم پر از هیاهوست ......شلوغ است مانند انباری کهنه، مملوء از خاطرات مرده............. نسیمی خنک نوازشم می دهد......با خود می گویم کدام پنجره سویم باز است؟........... نوای حنجره فریاد است .. اما بی صدا ........ در دلم شوقی است ......انگار کسی مرا دلتنگ است.......او کیست؟......... فاصله ها را می پیمایم به سوی تنهایی............ صورتم خیس است.......... گریستم؟................نه عرق است.،.باز همان تب سرد به سراغم آمده.......پس وقت هذیان گویی است..... صدایم را می شنوم اما چه می گویم؟ نوایم گنگ است.... اما مرا شنیدند؟...........کیست؟ کیست که نوای مرا از من بهتر شناسد؟ ....صدایی دلنشین در ذهنم می پیچد: فریاد کن......فریاد
می خواهم اما نمیتوانم .....باز می گوید :فریاد کن .........چه بگویم؟..........شناختمش دوست همیشگی من است...........رهاینده از غم است........در اوج اقیانوس عمیق تنهایی موجی از من می خروشد............خدااااااااااااااااااااا............بی آنکه لبی از من بجنبد..
((چرندیات شاهزاده ایرانی))

دفتر باز است و قلمم در دست..........چه بنویسم؟ جز تنهایی سرودی هست ؟
غنچه ای از میا ن ورق هایش رویید.................کودک قلمم بی درنگ آن را بویید
بوییدن نمی خواهد فضا زبویش پر است..................راه قلمم زاشکهایم سر است
غنچه ام بیرنگ است............. هوای دلم تنگ است........
تنهایم که باشم..... قلمم مرا می فهمد ......صدایم میشناسد.........در دل به من می خندد.
دیگر با من کیست؟.....این نوای آشنایی که می آید از چیست؟.....صدایش آشناست ولی کسی نیست
این سو نگرم ...آن سو نگرم......آه پس تو کیستی؟....................نوایت عشقست ولی نیستی
با خودم می اندیشم .دیگر که را دارم؟.........جز قلم ، دفتر و دل زارم؟
